شهاب الدين احمد سمعانى

292

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

مىشود معنى بقاى ترا . آن حيوان اگرچه جثّهء عظيم دارد براى فناست ، باز تو براى بقايى . مذهب دهريان است كه دنيا بقا راست و خلق فنا را ، اما مذهب اهل سنت آن است كه دنيا فنا راست و خلق بقا را . ما كه هستيم ؟ درّىايم از بحر قدرت برآورده ، در حقّهء خاك نهاده ، روزى چند برآمد حقّه خلق شد ، حقّه را بينداخت و در را به صدف عزّ باز بردند . ارواح الشّهداء فى حواصل طير خضر تسرح فى رياض الجنّة . فردا همه را حشر كنند پس ندا در دهند كه كونوا ترابا همه خاك گرديد . فريشتگان را خطاب آيد كه گرد عرش مىگرديد و تسبيحى و تهليلى و تقديسى مىكنيد ، نه شما را با حلّهء رضوان كار ، و نه با سلسلهء مالك . مرد پاياب ديگر است و مرد گرداب ديگر ؛ هان على النّظّارة ما يمرّ على ظهر المجلود . آورده‌اند كه وقتى خروسى و بازى با هم مناظره كردند ، باز خروس را گفت : بس بىوفا جانورى . گفت : چرا ؟ گفت : از بهر آنكه آدمى ترا بپرورد و به دست خود غذا دهد ، وگر هيچ قصد تو كند فرياد تو به عالم شود و هيچ‌گونه دست ندهى ، و مرا باز از صحرا بگيرند و به سوزن قهر ديده‌ام بردوزند و به انواع بلا مبتلا كنند و من با ايشان خوى كنم و با ايشان بسازم و بياميزم . خروس گفت : معذورى كه از معدن دورى ، تو هرگز هيچ بازى بر بابزن نديده‌اى ، اما من بسيار مرغان ديده‌ام بر بابزن زده و به آتش تيز فروگذاشته . اى ملايكه شما بر كناره مىباشيد و از دور نظاره / b 95 / مىكنيد كه آدميان‌اند كه زخم‌خوردهء قهر مااند و نواختهء لطف مااند . گاهشان به شمشير قهر پاره مىكنيم و گاهشان به نظر لطف مرهم مىنهيم . اى جوانمرد ! جايى كه عروسى و دعوتى باشد نظارگيان بيايند ، و آنجا كه حدّ زنند هم نظارگيان بيايند وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ . ما جمعى را از دار ابتلا و امتحان به دار جزاء و امتنان آورديم و خلعت دولت پوشيديم و بر سرير سرور و رفعت نشانديم ، و جمعى در زندان سخط و دار بعد در قيد مذلّت و سلسله هوان كشيديم ، نظارهء هر دو جمع را در شرط است ، شما كه مسبّحان و مقدّسان‌ايد ، در مقامات كرامات خود نظاره مىكنيد و مىبينيد كه ما با اين مشتى خاك مى چه كنيم . اى عزيزان ! به حقيقت دانيد كه اگر خاك نبودى اين سوزها نبودى و اين آشوبها نبودى ، و گر خاك نبودى شادى نبودى ، و گر خاك نبودى اندوه نبودى ، اگر خاك نبودى اين حديث نبودى و اين دردها نبودى 44 .